About
Works
Resources
Contact

مرگ و زندگی در آثار ملاحت محب‌خواه




۱
به اعتقاد من عمیق‌ترین دغدغه‌ی هر انسان یک چیز است: مرگ. دغدغه‌های دیگر همه به‌نوعی به این دغدغه‌ی اصلی مرتبطند. مرگ حقیقتی‌ست که بر لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌مان سایه انداخته اما برای آنکه بتوانیم سنگینی‌اش را تاب بیاوریم به‌طریقی آن را از یاد می‌بریم؛ خودمان را با مشغله‌های جورواجور، با هنر، با عشق، با کار و پول سرگرم می‌کنیم تا از یاد ببریم می‌میریم. هرچه باشیم و هرکجا باشیم سینه‌ی خاک منزل ابدی‌مان است و خاکش هم هیچ توفیری نمی‌کند. این جمله‌های تکراری شاید برای جوانانی که مرگ را از خود دور می‌بینند کسل‌کننده باشند اما برای کسانی که مرگ را از نزدیک حس کرده‌اند بُرنده‌اند. چه چهره‌های بی‌شماری که در خاک شدند و خطوط ظریف و زیبای اجزایشان پوسید و محو شد. در برابر مرگ چهره‌ها همه مبهم و بی‌شکل‌اند، مثل چهره‌های ملاحت.
۲
حضور مرگ لابه‌لای این چهره‌های مبهم اولین چیزی بود که به چشمم خورد. شاید از‌این‌رو که من اول سراغ آنهایی رفتم که بیشتر جلبم کردند، آنهایی که رنگ مرگ داشتند: هیکل‌های اثیری در فضاهای اثیری که از ژست‌ها و شمایل‌شان نمی‌شد فهمید مرده‌اند یا زنده. در این بین پدرِ درگذشته بیش از همه بر من تأثیر گذاشت: مردی طاس که با دهان باز می‌خوابید؛ زنی داشت که احتمالاً دوستش نداشت و خانه‌ای مثل همه‌ی خانه‌های دیگر در کوچه‌ای بن‌بست؛ مثل خیلی مردان دیگر تنها و بی‌عشق زیست و مثل همه‌ی مردمان دیگر تنها مرد. به او فکر می‌کنم که چگونه با مرگ روبرو شد، وقتی فهمید دارد می‌میرد زندگی‌اش را چگونه دید. فکر می‌کنم کسی که بداند زنده بوده و زندگی کرده از مرگ نمی‌ترسد. مرگ پایان طبیعی زندگی‌ست، اما برای کسی که از خیلی وقت پیش مرده، پایان فرصتی‌ست که هیچ‌وقت جرأت استفاده‌کردن از آن را پیدا نکرد. دررسیدن مرگ برای کسی که هنوز زندگی نکرده رعب‌آور است.
۳
مرگ با فقدان نسبتی نزدیک دارد. عزیزی که می‌میرد و رابطه‌ای که تمام می‌شود هر دو حفره‌ای به‌جا می‌گذارند که کنار آمدن با آن سخت است. مثل آنکه به نبود دستی قطع‌شده عادت کنیم. چیزی از او در ما جا مانده که نمی‌دانیم با آن چه کنیم و چیزی از ما با او رفته که جای خالی‌اش دردناک و حتی هولناک است. هر بخش از خود ما در نزدیکانمان و به‌واسطه‌ی رابطه‌مان با آنها وجود دارد و چطور می‌توان انتظار داشت تکه‌ای بزرگ از آن کنده شود و ما هنوز همانی باشیم که بودیم. این همان چیزی‌ست که من هدف اصلی خلق این آثار می‌دانم. پرکردن جای خالی آدمها با بازنمایی تصاویری نه دقیقاً از آنها، بلکه از بازتاب خود نقاش در آنها، از لحظاتی نمادین که بی‌دلیل به یاد مانده‌اند، از تأثیری که بر روح و جان نقاش گذاشته‌اند و از مکان‌هایی که با وجود آن آدمها گره خورده‌اند، مکان‌هایی نه‌چندان خاص، اما جادویی و مقدس که پَرهیبی از آنان که نیستند هنوز در آنها شناور است: جای دنجی کنار بخاری، تختی میزبان هماغوشی، چشم‌اندازی روستایی، و همه‌جا سایه‌های بی‌شکل آدمها گواه حضوری‌اند که دیگر نیست.
۴
سخت بتوان با کلمات کاری را کرد که ملاحت با نقش و رنگ کرد. کلمات حدود و ثغوری دارند و اگر زیر دست نویسنده رام شوند می‌توانند افکار او را به شیوایی و انسجام متجلی و منتقل کنند، اما به احساس که می‌رسند اسب‌شان لنگ می‌شود. مَثل کسی‌ست که هرچه تحلیل می‌کند و منطق می‌پوید به نتیجه‌ای متقن و محکم می‌رسد، ‌استدلالی که مو لای درزش نمی‌رود، اما باز دلش می‌لرزد؛ هرچه عقل نهیب می‌زند و راه‌ و چاه نشان می‌دهد دل لجبازی می‌کند و بهانه می‌گیرد. احساس را زبانی باید تا نگفته‌ها را بگوید و عقده‌ها را بگشاید. این نقاشی‌ها کلام احساس‌اند که نقاش با آنها تکلیفش را با رفته‌ها و گذشته‌ها مشخص می‌کند، اندوهش را زمین می‌نهد تا سبکبار پر بگشاید و به جمع زندگان بازگردد، هرچند نه مثل قبل فراموشکار که مرگ‌آگاه و فرصت‌اندیش. برمی‌گردد تا باقی عمر را زندگی کند، که چون مرگ دررسید هرکس با خود می‌اندیشد که زندگی‌اش چه بود. آنگاه باید به خود ثابت کند که زنده بوده و زندگی کرده و افسوسی ندارد که برای فرصتی از چنگ رفته بخورد. خوشبختی چه چیز است غیر از این‌؟

 

آیدین رشیدی

اسفند نود و نه